آنجا كه عشق خيمه زند، جاي عقل نيست غوغا بود دو پاشه اندر ولايتي
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388  توسط محمد
|
از بس ز آشنائي مردم رميدهام دائم تلاشِ معني بيگانه ميكنم
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط محمد
|
اگرچه از حيا دارد نظر بر پيش پاي خود ولي مژگان شوخش از تهِ دلها خبر دارد

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط محمد
|
افروختن و، سوختن و، جامهدريدن پروانه ز من، شمع ز من، گُل ز من آموخت

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388  توسط محمد
|
از قبول عام، نتوان زيست مغرور كمال
آنچه تحسين ديدهاي زين خلق، دشنام است و بس
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  توسط محمد
|
از ترحم تا مروت، و از مدارا تا وفا
هر چه را كردم طلب، ديدم ز عالم رفته است
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388  توسط محمد
|
آتش دوزخ ز ما، تردامنان رنگي نداشت
آنچه ما را سوخت آنجا، خجلتِ تقصير بود
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  توسط محمد
|
آنروز كه كارِ همه ميساخت خداوند
ما دير رسيديم و، به جائي نرسيديم
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  توسط محمد
|
