ياران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
پرویز مشکاتیان جاودانه شد .
صبر بر درد نه از همت مردانه ماست
درد ازو، صبر ازو ، همت مردانه ازوست
دوام عشق اگر خواهی، مکن با وصل آمیزش
که آب زندگی هم میکند خاموش آتش را
کاش وقت آمدن واقف ز رفتن میشدم
تا چو نی در خاک میبستم میان خویش را
هر سر موی تو از غفلت به راهی میرود
جمع کن پیش از گذشتن کاروان خویش را
به بوی گل ز خواب بیخودی بیدار شد بلبل
زهی خجلت که معشوقش کند بیدار عاشق را
کم نشد از گریهی مستانه، خواب غفلتم
سیل نتوانست کند از جای خود این سنگ را
عشق سازد ز هوس پاک، دل آدم را
دزد چون شحنه شود، امن کند عالم را
سیاه در دو جهان باد، روی موی سفید
که همچو صبح گرانسنگ ساخت خواب مرا
نیست ممکن راه شبنم را به رنگ و بو زدن
این کشش از عالم بالاست مجذوب مرا
گر چه چون آبله بر هر کف پا بوسه زدم
رهروی نیست درین راه که نشکست مرا
روزگاری است که با ریگ روان همسفرم
میروم راه و ز منزل خبری نیست مرا
میشوم گل، در گریبان خار میافتد مرا
غنچه میگردم، گره در کار میافتد مرا
غمگین نیم که خلق شمارند بد مرا
نزدیک میکند به خدا، دست رد مرا
وادی پیموده را از سر گرفتن مشکل است
چون زلیخا، عشق میترسم جوان سازد مرا
فیض صبح زندهدل بیش است از دلهای شب
مرگ پیران از جوانان بیشتر سوزد مرا
در طریقت، بار هر کس را که نگرفتم به دوش
چون گشودم چشم بینش، بار بر دل شد مرا
نخل امید مرا جز بار دل حاصل نبود
حیف ازان عمری که صرف باغبانی شد مرا
سیل از ویرانهی من شرمساری میبرد
نیست جز افسوس در کف، خانهپرداز مرا
پردهی شرم است مانع در میان ما و دوست
شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا
میکند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات میگردد ز اسکندر جدا
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من
میشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگیندل ز من هر دم کند یاری جدا
به رنگ زرد قناعت کن از ریاض جهان
که رنگ سرخ به خون جگر شود پیدا
ز ابر دست ساقی جسم خشکم لاله زاری شد
که در دل هر چه دارد خاک، از باران شود پیدا
گرفتم سهل سوز عشق را اول، ندانستم
که صد دریای آتش از شراری میشود پیدا
که میآید به سر وقت دل ما جز پریشانی؟
که میپرسد بغیر از سیل، راه منزل ما را؟
عشق در کار دل سرگشتهی ما عاجزست
بحر نتواند گشودن عقدهی گرداب را
شبنم نکرد داغ دل لاله را علاج
نتوان به گریه شست خط سرنوشت را
آنقدر همرهی از طالع خود میخواهم
که پر از بوسه کنم چاه زنخدان ترا
آنچنان کز خط سواد مردمان روشن شود
سرمه گویاتر کند چشم سخنگوی ترا
هوشمندی که به هنگامهی مستان افتد
مصلحت نیست که هشیار نماید خود را
از همان راهی که آمد گل، مسافر میشود
باغبان بیهوده میبندد در گلزار را
چون زندگی بکام بود مرگ مشکل است
پروای باد نیست چراغ مزار را
دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن
رخنهی زندان کند دلگیرتر محبوس را
رأی روشن ز بزرگان کهنسال طلب
آبها صاف، در ایام خزان میگردد
نامه سربسته را چون آب خواندن، حق ماست
كز سخنفهمان آن لبهای خاموشیم ما
یک ذره وفا را به دو عالم نفروشیم
هرچند در این عهد خریدار ندارد
دل نازك به نگاه كجی آزرده شود
خار در دیده چو افتاد كم از سوزن نیست
نمی داند کسی در عشق قدر درد و محنت را
که استمرار نعمت می کند بی قدر نعمت را
چشم در صنع الاهی باز کن لب را ببند
بهتر از خواندن بود دیدن خط استاد را
پاکشیدن مشکل است از خاک دامنگیر عشق
هر که را چون سرو اینجا پای در گل ماند، ماند
بی گناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق
یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود
کار چون گویاست بیکارست اظهار کلام
کوهکن را ترجمانی چون زبان تیشه نیست
چون وا نمیکنی گرهی، خود گره مباش
ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست
سنگین نمی شد اینهمه خواب ستمگران
گر می شد از شکستن دلها صدا بلند
کمان بیکار گردد چون هدف از پای بنشیند
نه از رحم است اگر بر پای دارد آسمان مارا
بس که چون منصور بر ما زندگانی تلخ شد
دار خون آشام را دارالامان پنداشتیم
پیمانه ام ز رعشۀ پیری به خاک ریخت
بعد از هزار دور که نوبت به ما رسید
کدامین آتشین سیما به این ویرانه می آید
که از دیوار و در بوی پر پروانه می آید
لطافت آنقدر دارد که هنگام خرامیدن
توان از پشت پایش دید نقش روی قالی را
رتبه گفتار را حیرت تلافی می کند
چاره خاموشی است شعری را که از تحسین گذشت
خنده هایم گریه آور گریه هایم جانگداز
با غم امروز در اندوه فردایم کنون
به غیر اشک که راه نگاه من بندد
که دیده قافله ای چشم راهزن بندد
اشک است غم گسار دل داغ دیدگان
شبنم کند خنک جگر گرم لاله را
شمشیر کشیدی و بخونم ننشاندی
افسوس که آغاز تو انجام ندارد
چون گل ز ساده لوحی، در خواب ناز بودیم
اشک وداع شبنم، بیدار کرد ما را
گل که میخندد ز طوفان حوادث غافل است
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
آنچنان گرم است بازار مکافات عمل
چشم اگر بینا بود هرروز روز محشر است
تا خیال گریه کردم یار رفت
این غزال از بوی خون رم میکند
بر هرکه دست میزنم از دست رفته است
در حیرتم که از که بپرسم نشان دوست
از ما سراغ منزل آسودگی مجو
چون باد ، عمر ما به تکاپو گذشته است
عرق به چهره نشسته است آن پریوش را
که دیده است به این آبداری آتش را
نومید نیستیم ز احسان نو بهار
هر چند تخم سوخته در خاک کرده ایم
ریزد مصیبت از در و دیوار روزگار
تعمیر این خرابه زگرد مزار کیست
هوس هر چند گستاخ است ، عذرش صورتی دارد
به یوسف می توان بخشید تقصیر زلیخا را
میــــروم چون ســـــیل تا دریا به فریادم رسد
از حادثه لرزند به خود قصر نشینان
ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم
به دام زلف تو دل مبتلای خويشتن است
بکش به غمزه که اينش سزای خويشتن است
از دوست خوبم سجاد
منتظر تک بیتی های زیبای شما هستم .
گفتمش نقاش را نقشی بكش از زندگی
با قلم نقش حبابی بر لب دریا كشید
شمع بزم محفل شاهان شدن ذوقی ندارد
ای خوشا شمعی که روشن می کند ویرانه ای را
دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم
ازسربالین من برخیز ای نادان طبیب
دردمند عشق را دارو به جزدیدار نیست
ای مصور صورت یار مرا بی ناز کش
چون به نازش می رسی بگذار من خود می کشم
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی
شد ریشه ریشه دامنم از خار استدلالها
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست؟
ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
تا نباشد این جدایی ها کس نداندقدر یاران را
کویــر خشک میــدانـــد بــهای قـطــره باران را
از كوزه بی می می بی شیشه طلب كن
حق را ز دل خالی از اندیشه طلب كن
پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای شب پرت از خواب بیدارش کند
من دگر شعر نخواهم بنویسم كه مگس
زحمتم می دهد از بس كه سخن شیرین است
برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان
به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری
گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا در نكشد جامی
مشكل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل این نكته به این فكر خطا نتوان كرد
ما ازین هستیه ده روزه به تنگ آمده ایم
وای بر خضر که زندانی عمر ابدست
به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
تو برون در چه كردی كه درون خانه آیی
عرشیان از فرشیان در خدعه كمتر نیستند
آن ملك با آن تقرب هیات شیطان گرفت
ما زنده به آنیم كه آرام نگیریم
موجیم كه آسودگی ما عدم ماست
طفل میگرید چو راه خانه را گم می كند
چو نگریم من كه صاحب خانه را گم كرده ام
اظهار عجز پیش ستمپیشگان خطا ست
اشك كباب موجب طغیان آتش است
سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از راز نهانم
مرد بی برگ و نوا را سبك از جای مگیر
كوزه بی دسته چو بینی به دو دستش بردار

