زمان عشرت
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ، کاین غُصه هم سر آید
حافظ
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ، کاین غُصه هم سر آید
حافظ
سرشته در ازل با رحم شد آب و گل آدم
چه شد رحم تو ظالم گرنه ای از آب و گل دیگر؟
طوفان مازندرانی
محالست این که بعد از مرگ هم دست از تو بردارم
که چون من خاک گردم گرد دامان تو خواهم شد
سرخوش
این همه فرق میان خط یک کتاب چیست
سرنوشت همه گر از قلم تقدیر است
کلیم کاشانی
دو لب خواهم : یکی در می پرستی
یکی در عذرخواهی های مستی
طالب آملی
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
سعدی
بترس ازتيرآه من كه چون شد گرم ناليدن
دل ديوانه ی من دوست از دشمن نمي داند
ميتوان از قطره اشكي به مطلبها رسيد
گـــاه باشد خــرمني حـاصل شود از دانهاي
ناصح تبريزي
ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل
که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر
ابوالقاسم لاهوتی
خوشم ز سنگ حوادث که استخوان مرا
چنان شکست که فارغ ز مومیایی کرد
غارت
جايت کنون نباشد جز در كنار اغيار
ياد آن زمان كه بي ما جاني نمي نشستي
مشتاق اصفهاني
من نه خود توبه شكستم كه گنهكارشوم
توبه خود را شكند چون تو شوي باده به دست
لعلي تبريزي
بدیگری دهم این دل که خوار کرده توست چرا که عاشق نو دارد اعتبار دگر
وحشی بافقی
واندرین دایره سرگشته پابرجابود
از طرف ندا
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
از طرف ندا
کمان ابرو تو را صیدم، که در صیادی استادی
شهریار
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
امام فخر رازی
وفایی نیست در گلها منال ای بلبل مسکین
کزین گُلها پس از ما هم فراوان روید از گِلها
شهریار
که کمتر یافتم هرجا فزونتر جستجو کردم
صابر همدانی
فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند مست ؟
کم فتد شعله به خاشاک که دوری نکند
جامی
روی زمین ز مردم بالا نشین پر است
غنی کشمیری
چو می پوشد قبا ابریشمی، گم می کند خود را
ترسم که رفته رفته غم از دل به در شود
حاجی محمد صادق
ابری شود و گریه کند بر سر خاکم
بایزید عثمانی
می ده که می ز بهر مداوا حرام نیست
دوانی
تیغ را دائم برای امتحان بر مو زنند
سلیم