زمان عشرت


گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ، کاین غُصه هم سر آید


حافظ

چهره‌


من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می کنم

پیششان سر بر نمی آرم، رعایت می کنم


کاظم بهمنی

وصیت نامه ی وحشی بافقی

وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
...
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

ما ز هر صاحب دلی یک رشته فن آموختیم
عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم
گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها
صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم ...

سرشته در ازل با رحم شد آب و گل آدم

چه شد رحم تو ظالم گرنه ای از آب و گل دیگر؟

طوفان مازندرانی

محالست این که بعد از مرگ هم دست از تو بردارم

که چون من خاک گردم گرد دامان تو خواهم شد

سرخوش

این همه فرق میان خط یک کتاب چیست

سرنوشت همه گر از قلم تقدیر است

کلیم کاشانی

دو لب خواهم : یکی در می پرستی

یکی در عذرخواهی های مستی

طالب آملی

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی

چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

سعدی

بترس ازتيرآه من كه چون شد گرم ناليدن

دل  ديوانه ی  من دوست از دشمن نمي داند

مي‌توان از قطره اشكي به مطلبها رسيد

گـــاه باشد خــرمني حـاصل شود از دانه‌اي

ناصح تبريزي

ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل

که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر

ابوالقاسم لاهوتی

خوشم ز سنگ حوادث که استخوان مرا

چنان شکست که فارغ ز مومیایی کرد

غارت

جايت کنون نباشد جز در كنار اغيار

ياد آن زمان كه بي ما جاني نمي نشستي

مشتاق اصفهاني

من نه خود توبه شكستم كه گنهكارشوم

توبه خود را شكند چون تو شوي باده به دست

لعلي تبريزي

بدیگری دهم این دل که خوار کرده توست

چرا که عاشق نو دارد اعتبار دگر


وحشی بافقی

دل چو پرگار بهر سو دورانی میکرد

واندرین دایره سرگشته پابرجابود


از طرف ندا

مرا عهدیست با جانا که تا جان در بدن دارم

                                      هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم


از طرف ندا

به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد

کمان ابرو تو را صیدم، که در صیادی استادی


شهریار

سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم

آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم


امام فخر رازی

وفایی نیست در گلها منال ای بلبل مسکین

کزین گُلها پس از ما هم فراوان روید از گِلها


شهریار

اگر اهل دلی دیدی سلام من رسان بر وی

که کمتر یافتم هرجا فزونتر جستجو کردم


صابر همدانی

مست شد، خواست که ساغر شکند،عهد شکست

                                              فرق پیمانه و پیمان ز کجا داند مست ؟



چون مرا سوختی از غم، مکن اندیشه ز آه

کم فتد شعله به خاشاک که دوری نکند


جامی

جز زیر زمین جای من غمگسار نیست

                            روی زمین ز مردم بالا نشین پر است


غنی کشمیری

به کرم پیله می ماند رذالت پیشه در منصب

                 چو می پوشد قبا ابریشمی، گم می کند خود را

در خانه شکسته نگیرد کس قرار

                   ترسم که رفته رفته غم از دل به در شود


حاجی محمد صادق

هر آه که بیرون رود از سینه چاکم

ابری شود و گریه کند بر سر خاکم


بایزید عثمانی

درد خمار دارم و درمان من می است

می ده که می ز بهر مداوا حرام نیست


دوانی

جور خود را بر ضعیفان آزماید روزگار

تیغ را دائم برای امتحان بر مو زنند


سلیم